|
کلمه
|
||
|
می نویسم، پس هستم |
مدتها بود که این اسباب کشی را به فردا موکول می کردم. هرچند با وجود سعی فراوان، بازهم اسباب کشی ممکن نشد، اما مابقی این وبلاگ راد در آدرس زیر دنبال کنید:
آدم غمگین ماندن نیستم. اینقدر که این غم که می آید نفسگیر است. اینقدر که بیخ گلو را می گیرد و تکان نمی خورد. اینقدر که اشک می شود و حرف نمی شود. اینقدر که بی کس می شوم وقت غمگینی؛ که پرهیز دارم از اینکه کسی غم من داشته باشد.
آدم ماندن در غم نیستم. مردن در آن شاید.
رضا داره در مورد انقلاب ایران حرف میزنه.
میگه : همسر اول شاه دختر ملک فاروق بود.
جنیفر:? Wasn't his sister
من شرمندم!
جنبش سبز ایران به راستی چه کسانی هستند؟ جواب این سوال برای بسیاری به نظر روشن می رسد: "ما". اما این "ما" چه کسانی هستند؟ بسیاری از این "ما" سالهاست که یاد گرفته اند تقیه کنند؛ که بین بد و بدتر انتخاب کنند؛ که خواستهای حداقلی داشته باشند؛ که سکوت پیشه کنند و همراهی کنند با آنها که کمی به ایشان شبیه ترند. و این همراهی، نه از روی شناخت و درک و احترام متقابل، که از ترس است؛ نه تمرین تحمل و آزادی خواهی و دموکراسی، که تحملی یک جانبه و از سر ناچاری است. و من فکر می کنم جنبشی که قرار است بر آزادی و تحمل دیگری بنا شده باشد، چه شناختی از خودش، ماهیتش و اجزایش دارد آنجا که در دو بیانیه اخیر که خواسته های این جنبش را مشخص می کند، می گوید:
"من لازم می دانم قبل از آنکه راه حل خودم را برای خروج از بحران مطرح سازم ، بر هویت اسلامی و ملی و مخالف سلطه بیگانگان و وفادار به قانون اساسی ما و جنبش سبز تاکید نمایم. ما پیروان اباعبدالله حسین علیه السلام هستیم. ما شیفتگان حریتی هستیم که منادیش آن امام مظلوم بود . ما پیرو کسی هستیم که در قلمرو وسیع اسلامی ربودن خلخالی از پای یک زن را برنمی تابید. ما معتقد به تفسیر رحمانی از اسلام هستیم که انسانها را یا هم کیش هم می دانند و یا همسانانی در خلقت. نگاهی که بر کرامت ذاتی انسان باور دارد و برنمی تابد که ضارب او در زندان با غذایی جز شبیه غذای او نگهداری شود و یا مورد شکنجه و امثال آن قرار گیرد. " (بیانیه هفدهم موسوی)
"درگذشت فقیه عالی قدر آیت الله منتظری که در پنج دهه ی گذشته، به خصوص شش ماهه ی اخیراز حقوق اساسی ملّت دفاعی جانانه کرده بود و اینک در حسّاس ترین شرایط آنان را ترک می کرد، چون «رهبر معنوی جنبش» درخشید و جان تازه ای به جنبش بخشید و ظلم هایی که بر او رفته بود زبانه های خشم ملّت را در آستانه ی ماه محرّم، ماه حق طلبی و قیام علیه استبداد و ستم، بلند تَر کرد. اعتراضات مَردُم، طبق سنّت طولانی تاریخ در فرهنگ تشیّع، در روز عاشورا به اوج خود رسید و ملّت آگاه با درس گرفتن از پیام حسینی ظلم زمانه را نشانه گرفت." (بیانیه مشترک)
این سخنان مرا نگران می کند. تعریفی چنین محدود از "ما" مرا می ترساند. من نمی دانم این سخنان از سر عدم شناخت صحیح از این اعتراضات است یا قرار است آگاهانه ماهیت جنبش تعریف شود. اما می دانم آزادمنشانه و دموکراتیک نیست چراکه بدون هیچ آمار و اطلاعات دقیقی، بر هر کسی مشخص است که همه ی مردم ایران مسلمان شیعه نیستند و قرار هم نیست که باشند. آقای موسوی و بقیه سخنگویان جنبش باید بدانند و حتما می دانند که جنبش سبز مردم ایران امروز حتی فراتر از آنانی است که تنها به حکم انتخاب بین گزینه های موجود، به موسوی یا کروبی رای دادند. آنها حتما می دانند که تا چند هفته قبل از انتخابات، بسیاری از اینان که امروز جان بر کف به خیابانها می روند، حتی قصد رای دادن نداشتند، و بسیاری انتخابی از سر اجبار کردند. آنها باید بدانند که قرارهای مردمی در روزهای خاص مانند عاشورا، گذشته از ارتباط نمادین ظلم ستیزی و پایمردی، از آن روست که احتمال خطر را در این روزها کمتر می دانند و هماهنگی و پیامرسانی را ممکن تر؛ و حتما می دانند که تمسک جستن به شعارهای مذهبی باز به این گمان است که خطر را کمتر کنند و حتما باید خوانده باشند درد دلهای زخم خوردگانی را که برای اولین بار در نماز جمعه شرکت کردند و در همان حال که باتوم می خوردند و اشک می گریستند، باز هم تقیه کردند و به "الله اکبر" بسنده.
اگر قرار است تمرین دموکراسی کنیم، اگر قرار است این یک جنبش مدنی و اصلاحگرایانه باشد، بهتر نیست از خودمان شروع کنیم؟ از همین خودمان که هیچ گاه فضایی نداشته ایم که همدیگر را مشفقانه نقد کنیم و تفاوتهایمان را به رسمیت بشناسیم، بی آنکه نیازی باشد راهمان را جدا کنیم. از همین خودمان که فکر نکنیم لازم است "همه" پیروان یک مکتب فکری باشیم تا بتوانیم علیه ظلم و بی عدالتی هم صدا شویم. از همین جا که فکر نکنیم که به رسمیت شناختن این تفاوتها، بذر تفرقه است و برای پیروزی، لازم است مطلقا "یکی" شویم. و از اینکه یادمان باشد فرهنگ دیکتاتوری، در وجود ما، سالهاست که ریشه دوانده و لازم است خیلی مراقب باشیم تاریخ را تکرار نکنیم.
پی نوشت: این دو متن را بخوانید.
"من اعتراف می کنم ! من قدم در راه نادانسته ای گذاشتم ، من بدون شناخت از سران جنبش ، آن را حمایت کردم. بدون شناخت از توانایی های خودم ، فکر کردم که اگر غیر از خواست من شد ، تغییرش میدهیم. ... آیا اتفاق افتاده که فکر کنی : بدتر از این که ممکن نیست؟ که هر کس بیاید از اینها بدتر نمیکند؟ که هر چیزی از اینها بهتر است؟ من چنین بودم ، من چنین کردم. و امروز تو آنجایی و باتوم و گلوله می خوری ، و من اینجا می گریم ! تو مثل من نکن ، تو مثل من نباش !” (وبلاگ زنانه ها)
"در شرایط حساس کنونی که هجمه ی وطن ستیزان و مردم فریبان و فرصت طلبان به شدت فضای سیاسی و اجتماعی ایران و افکار ایرانیان را مغشوش و مخدوش کرده است، گمان کردم که سخنی نگویم تا حمل بر تفریق شود و خرده بر اهل تحقیق نگیرم تا مسبب شادکامی جماعت تحمیق شده باشد.اما
دو چیز طیره ی عقل است دم فرو بستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی" (خطاب به این پنج نفر)
صبح هنوز آسمون روشن نشده که صدای نرم دمپایی های ابریش رو می شنوی. چند دقیقه بعد که بلند می شی از لای در اتاقش صدای اخبار بی بی سی میاد. از پله ها آروم می ری پایین. روی میز چوبی کوچک و قدیمی کنار اتاق نشیمن، پنیر نرم فرانسوی با طعم سیر، کره، پنیر چدار، یکی دو مدل پنیر دیگه که اسمشون رو نمی دونی، ماست میوه ای با طعم توت فرنگی، نون تست، "نان" هندی چون بهش گفتی که این مدل نون را دوست داری، دو مدل ماست شبیه بورانی اسفناج و یه چیز دیگه که نمی دونی چیه و یه کاسه کوچیک که توش شبیه کمپوت انجیره، چیده شده. بخاری برقی رو روشن می کنی و می ری یه فنجون قهوه میاری. صداش را می شنوی که از پله ها میاد پایین. می گه که ظهر می ره مرکز شهر و می تونه تو رو هم با خودش ببره. تا ظهر تو اتاقت می شینی و صدای اونو می شنوی که میره و میاد؛ گاهی زیر لب آهنگی رو زمزمه می کنه؛ سه چهار بار با تلفن حرف می زنه.؛ یکی از دوستاش میاد بهش سر می زنه؛ به گربه اش غذا می ده و مدتی هم مطالعه می کنه. ظهر که میاد صدات کنه، پالتوی قرمزشو پوشیده و رژ لب همرنگ پالتوش زده. دست کش و کلاهشو بر میداره و سوار ماشین می شین. تو رو می رسونه میدون مرکزی شهر و وقتی داری پیاده می شی می پرسه ماهی دوست داری برای شام.
جنیفر هفتاد و شش سال داره. با چشمان آبی، موهای سفید، و چهره ای که هنوز زیباست. می تونی ساعتها باهاش حرف بزنی. از سیاست، تاریخ، ادبیات، و فرهنگ کشورهای مختلف می گه و شوخی می کنه و می خنده. و تو فراموش می کنی که کسی که ساعتها حرف می زنید و گذر زمان را حس نمی کنید، رفیق و دوست قدیمی هم سن و سال تو نیست. پیرزنی هفتاد وشش ساله است از فرهنگی متفاوت، با زبانی متفاوت و تجربیاتی متفاوت. و فکر می کنی مردان و زنان هفتاد و شش ساله ای که تا به حال شناخته ای چگونه بوده اند؟ و فکر می کنی فردی چنین زنده و بشاش، با شادیهای روزمره، با زندگی اجتماعی کوچک اما پویا، با معلوماتی گسترده و به روز، و با چشمانی که می درخشند از نیروی زندگی، قبلا کجا دیده ای؟
اولین بار حدود ده سال پیش بود که از ایران خارج شدم. کنگره دانشجویی ترکیه بود و برای اولین بار بود شاید که گروهی حدود ده پانزده نفر از ایران شرکت می کردند. آنجا بود که برای اولین بار متحیرانه دیدیم مردم دنیا به دو دسته تقسیم می شوند! ایرانی و غیر ایرانی! ما به طرز غریبی با همه آن بقیه متفاوت بودیم. جایی که آنها ساکت بودند، مثلا در اتوبوس، ما آواز می خواندیم. جایی که آنها می خواندند و می رقصیدند، مثلا مهمانی آخر کنگره، ما ساکت نشته بودیم. آن وقت که آنها با جدیت و مهارت سخنرانی می کردند، ما دست و پایمان را گم می کردیم. آن وقت که بی دریغ می خندیدند و شوخی می کردند، ما جدی بودیم. و آنچه بیشتر موجب حیرتمان بود اینکه آنها از همه دنیا آمده بودند و اینقدر مثل هم بودند.
از آن زمان سالها می گذرد. ولی هنوز به هر کشوری که پا می گذارم، حیرت می کنم از این فرهنگ مشترک جهانی و تفاوتهای ما. مثلا اینکه نمی دانم چرا اینقدر تحمل ما برای تنوع پایین است. این تحمل پایین به نظر خیلی ریشه ای است و محدود به احزاب و اندیشه های سیاسی و ارگانهای دولتی نیست. گیرم رنگ و فرم لباسهایمان دیکته شده باشد، نوع غذاهای رستورانهایمان را که کسی محدود نکرده. فهرست غذای اکثر این رستورانها یکی دو مدل غذا بیشتر نیست. سنتی باشند چلو کباب و جوجه. به اصطلاح فست فود باشند، پیتزا مخلوط و پپرونی. اصلا در ایران که باشی چندان مجالی نیست برای انتخاب. گزینه ها محدود و انتخاب آسان. اما به هر جا که ایران نیست که قدم بگذاری، فقط برای انتخاب یک همبرگر، ده گزینه داری. و برای ما که یاد نگرفته ایم، انتخاب کردن واقعا هم کار آسانی نیست.
بچه که بودیم یک ایران وجود داشت، یک خارج! به گمانم تقسیم بندی درستی است. به طرز باورنکردنی برای ما، این خارج که می گویند یک شکل است همه جا.
" خوب می خوای رای بدی به موسوی قبول. اما چرا سبز شدی؟ چرا اینقدر سنگشو به سینه می زنی؟ " اینها را قبل از انتخابات می گفت. زمانی که با شوق و دلنگرانی پای فیلم های انتخاباتی و صحبتهای موسوی می نشستیم و هی گوش تیز می کردیم تا بلکه گوشه ای از حرفهایمان را از زبانش بشنویم و هی کمتر می شنیدیم. در پایان ملال بود که بر دلمان سنگینی می کرد و تردید بود که جانمان را می خورد که آنها که قول دادند چه کردند که این بار صحبتی هم نیست از آنچه سالهاست جز حسرت و دریغ طرفی از آن بر نبسته ایم. مناظره های تلویزیونی را دنبال کردیم و دردمان از آن بود که او که وقیحانه دروغ می گفت در پیش کشیدن اعدام های دهه شصت نیازی به دروغ نداشت. چشم بستیم و گذشتیم به مصلحت که راه پله پله باید رفت و نمی توان هزینه انقلاب را بر این ملت هموار کرد و به دور از خشونت و با همین انتخابات و روش های اصلاح گرانه باید پیش رفت.
انتخابات تمام شد و ما ناباورانه شاهد اوج بی شرمانه دروغ گفتنهایشان بودیم و حیران مانده بودیم که ما انتظاراتمان را تا موسوی و فرزندان بهشتی و خط امام پایین آوردیم و آنها تاب تحمل این را هم نداشتند! مایی که یک ماه نشده بود هنوز که توانسته بودیم خودمان را راضی کنیم که رای بدهیم، راهپیمایی سکوت برگذار کردیم و مظلومانه نوشتیم که ما فقط رأیمان را می خواهیم. آنقدر از خشونت گریزان بودیم که حتی جرات "الله اکبر" گفتن هم نداشتیم که مبادا "جری" شوند به اصطلاح. و همان روز که آنقدر صبورانه سکوت کردیم، چهل نفر را کشتند! و ما همچنان گریزان از خشونت، راهپیمایی سکوت کردیم و آوار شد بر سرمان باتوم و زنجیر و اشک آور و گلوله. زدند و بردند و کشتند و شکنجه کردند و ما هر روز سبزتر شدیم. و امروز تا بدان جا رسیده ایم که منتظر مجوز راهپیمایی برای محکومیت اهانت به عکس امام هستیم و آنها عربده کشان از اعدام سران فتنه سخن می گویند.
و من فکر می کنم مگر همه کوتاه آمدن ها و سکوت ها و چشم پوشی ها و دم از تفاوتها نزدن ها برای همین نبود که اعدامی نباشد و زندانی و شکنجه ای؟! و به یاد خاطرات انقلابم که همه با هر طرز فکری رهبرشان خمینی شده بود که اولویتشان سقوط شاه بود. و بعد چه شد؟ و فکر می کنم بعد از همه ی اینها، اگر موسوی و تفکرش پیروز این میدان باشد، برای ما چه می شود؟ باز "سیاست ما عین دیانت ما است" و تجدید میثاق با آرمانهای امام و ولایت فقیه. درست که اتحاد لازم است برای پیروزی، اما چرا همیشه این ماییم که جوش می زنیم برای این اتحاد و کوتاه می آییم؟ چرا وجود ما هیج جا دیده نمی شود؟ کسی هست که ثبت کند در تاریخ حرف ما را؟ آقای موسوی می داند که ما هم وجود داریم و در این جنبش هزینه می دهیم؟
پی نوشت: این نامه انگیزه نوشتن این پست شد.
ساعتها اگه بشینم و آدما رو تماشا کنم خسته نمی شم. جاهای شلوغ مثله فرودگاه رو دوست دارم. دوست دارم یه گوشه بشینم جوری که زیاد دیده نشم. همینطور گذر آدما رو نگاه کنم. بعد هی فک کنم به حرکاتشون، راه رفتن و حرف زدنشون، زبونشون، رفتارشون با همدیگه، با بچههاشون. بعد هی ببینم چقدر همه آدما مثله همن. و چقدر هم مثل هم نیستن. مثلا همه آدما دوست پسر یا دوست دختر یا زن یا شوهر دارن لابد. بعد رفتاراشون هم با همدیگه مثل همه. اما تو فرودگاه ایران که باشی بیشتر یا خانواده میبینی یا چند تا دختر که باهم سفر می کنن و بیشتر از اون چندین تا پسر که با همن. تو فرودگاه های جاهای دیگه همینطور دختر و پسر جوون می بینی که باهمن. اصنم مثلا چهارتایی نمی رن مسافرت. اصنم گروهی نمی رن. هی دوتا دوتا. بعد داری به همین چیزا فک می کنی که دوتاشون میان صندلی کناریت می شینن. ازت می پرسه کجایی هستی که می گی. می پرسه ایران چه جوریه؟ بعد تو می مونی چی بگی آخه تو چند تا جمله. شروع می کنی که ایران دیکتاتوریه و آزادی نیست و الان جنبش سبز داریم و اینا. می پرسه بعد کوه هم دارین؟ برف چی؟ اسکی؟ دریا؟ شنا؟ جنگل؟ هواش چطوریه؟ بعد تو می بینی که چقدر آدما فرق دارن با هم. می پرسه واسه چی اومدی اینجا که می گی واسه ویزیت اومدی و زیاد توضیح نمی دی که همه زندگیتو گذاشتی و می خوای همه چیو از صفر شروع کنی و اینا. بعد از اون می پرسی. میگه اونم با دوست پسرش واسه ویزیت اومده بوده. بعدشم می گه سه ماهه که دارن ده تا کشور رو ویزیت می کنن. بیست و دو سال شه. پرستاری خونده ولی می خواد شغلشو عوض کنه و بره معلمی بخوونه. دیگه حرفی نمی زنی. نگاش می کنی و نمی دونی این سبکی که داره و این نشاطی که داره مال سنشه یا سه ماه سفرش یا احساس امنیتی که می کنه. بعد هی فک می کنی که تو چرا اینقد سنگینی؟! چرا اینقد آرومی، ساکتی؟! بعد فک می کنی چرا این غربی ها رو اگه بیارن ایران همه شون تشخیص هیستریونیک می گیرن؟ چرا اینقد با دست و پاشون حرف می زنن؟ چرا اینقد می خندن، با سرو صورتشون ادا در میارن. یه آدرس ازشون می پرسی اینقد ژست های جور واجور می گیرن که انگار اکتور سینماند. و تو بازم حس می کنی سنگینی. بعد زنهای عرب رو نگاه می کنی. هی می خوای ازشون بپرسی اونا چه احساسی می کنن. مخصوصن اونایی که روبند دارن. مخصوصا وقتی دارن غذا می خورن. یعنی اونها هم حس می کنن سنگینن؟! بعد هی می گردی دنبال ایرانیا. یعنی شرط می بندم کمتر از یه ثانیه طول می کشه که می شه یه ایرانی رو تشخیص داد. نمی دونم شباهتشون چیه؟! صورتاشون که داد می زنه. نه آرامش و اطاعت هندی ها رو داره، نه سختی و سردی و بی هوا شاد بودن اروپایی ها رو. شاید بگم اونها هم یه جور سنگینن انگار. نمی دونم. سنگین اما گرمن. در ضمن خانومهاشون هم آرایش می کنن! سر و لباسشون هم یه جور تابلو ه. شاید مرتبتره. خلاصه فک کنم کلن ایرانیا بیشتر مراقب رفتار و سر و وضعشون هستن. دیگه فعلن همین!
امروز دوباره اونجوریه که می تونم یه فنجون قهوه بخورم و وبلاگ بخونم و فک کنم هیچ کاری ندارم! البته اینبار دیگه می دونم که نباید انتظار زیادی داشته باشم و این حالت خیلی گذرا و کوتاهه و نمی شه انتظار داشت بیشتر از یه روز طول بکشه. اینجوریه دیگه. مثه گل ها که فانیند. اما این فانی بودن دوست داشتنی ترشون می کنه شاید. دیروز یکی گفت باور به مرگ نشاط آوره. چون سبب می شه قدر زندگیی که داریم رو بیشتر بدونیم. درسته ها، ولی خیلی وقتا ترس آدم زیادتر می شه. مثه اونایی که با کسی دوست نمی شن چون از جداییش می ترسن. بعضیای دیگه هم خیلی می ترسن. اما دوست می شن و امکان هر جور جداییی را انکار می کنن. همه اش با خودشون تکرار می کنن که این دوستی و دوست داشتن ابدیه. مثلا اگه طرفشون بگه من الان خیلی عاشقتم اما مممکنه دو سال دیگه دوستت نداشته باشم، به نظرشون خیلی مسخره میاد این رابطه. خلاصه به گلی که فانی باشه دل نمی دن. حالا می دونن که گلها کلن فانین، اما لازمه فک کنن که اینطور نیست تا بتونن قدم پیش بذارن. خلاصه اینا همه اش مانع از این میشه که بی دریغ گلی رو دوست داشته باشی. اما اگه بتونی با این ترست یه جورایی صادقانه کنار بیای اونوقته که می تونی مست احساس خودت بشی. مثه الان! می دونم کلی کار دارما، که از فردا دوباره صبح تا شب باید جون بکنم تا به این دور تند زندگی برسما، اما امروز رو دوست دارم نفس بکشم. آخیششش!
|
|