تبليغاتX
کلمه
ایرانی و غیرایرانی!

 

اولین بار حدود ده سال پیش بود که از ایران خارج شدم. کنگره دانشجویی ترکیه بود و برای اولین بار بود شاید که گروهی حدود ده پانزده نفر از ایران شرکت می کردند. آنجا بود که برای اولین بار متحیرانه دیدیم مردم دنیا به دو دسته تقسیم می شوند! ایرانی و غیر ایرانی! ما به طرز غریبی با همه آن بقیه متفاوت بودیم. جایی که آنها ساکت بودند، مثلا در اتوبوس، ما آواز می خواندیم. جایی که آنها می خواندند و می رقصیدند، مثلا مهمانی آخر کنگره، ما ساکت نشته بودیم. آن وقت که آنها با جدیت و مهارت سخنرانی می کردند، ما دست و پایمان را گم می کردیم. آن وقت که بی دریغ می خندیدند و شوخی می کردند، ما جدی بودیم. و آنچه بیشتر موجب حیرتمان بود اینکه آنها از همه دنیا آمده بودند و اینقدر مثل هم بودند.

از آن زمان سالها می گذرد. ولی هنوز به هر کشوری که پا می گذارم، حیرت می کنم از این فرهنگ مشترک جهانی و تفاوتهای ما. مثلا اینکه نمی دانم چرا اینقدر تحمل ما برای تنوع پایین است. این تحمل پایین به نظر خیلی ریشه ای است و محدود به احزاب و اندیشه های سیاسی و ارگانهای دولتی نیست. گیرم رنگ و فرم لباسهایمان دیکته شده باشد، نوع غذاهای رستورانهایمان را که کسی محدود نکرده. فهرست غذای اکثر این رستورانها یکی دو مدل غذا بیشتر نیست. سنتی باشند چلو کباب و جوجه. به اصطلاح فست فود باشند، پیتزا مخلوط و پپرونی. اصلا در ایران که باشی چندان مجالی نیست برای انتخاب. گزینه ها محدود و انتخاب آسان. اما به هر جا که ایران نیست که قدم بگذاری، فقط برای انتخاب یک همبرگر، ده گزینه داری. و برای ما که یاد نگرفته ایم، انتخاب کردن واقعا هم کار آسانی نیست.

بچه که بودیم یک ایران وجود داشت، یک خارج! به گمانم تقسیم بندی درستی است. به طرز باورنکردنی برای ما، این خارج که می گویند یک شکل است همه جا.

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 3 دی1388ساعت 10:45  توسط کلمه  | 

ما کجاییم؟
 

" خوب می خوای رای بدی به موسوی قبول. اما چرا سبز شدی؟ چرا اینقدر سنگشو به سینه می زنی؟ " اینها را قبل از انتخابات می گفت. زمانی که با شوق و دلنگرانی پای فیلم های انتخاباتی و صحبتهای موسوی می نشستیم و هی گوش تیز می کردیم تا بلکه گوشه ای از حرفهایمان را از زبانش بشنویم و هی کمتر می شنیدیم. در پایان ملال بود که بر دلمان سنگینی می کرد و تردید بود که جانمان را می خورد که آنها که قول دادند چه کردند که این بار صحبتی هم نیست از آنچه سالهاست جز حسرت و دریغ طرفی از آن بر نبسته ایم. مناظره های تلویزیونی را دنبال کردیم و دردمان از آن بود که او که وقیحانه دروغ می گفت در پیش کشیدن اعدام های دهه شصت نیازی به دروغ نداشت. چشم بستیم و گذشتیم به مصلحت که راه پله پله باید رفت و نمی توان هزینه انقلاب را بر این ملت هموار کرد و به دور از خشونت و با همین انتخابات و روش های اصلاح گرانه باید پیش رفت.

انتخابات تمام شد و ما ناباورانه شاهد اوج بی شرمانه دروغ گفتنهایشان بودیم و حیران مانده بودیم که ما انتظاراتمان را تا موسوی و فرزندان بهشتی و خط امام پایین آوردیم و آنها تاب تحمل این را هم نداشتند! مایی که یک ماه نشده بود هنوز که توانسته بودیم خودمان را راضی کنیم که رای بدهیم، راهپیمایی سکوت برگذار کردیم و مظلومانه نوشتیم که ما فقط رأیمان را می خواهیم. آنقدر از خشونت گریزان بودیم که حتی جرات "الله اکبر" گفتن هم نداشتیم که مبادا "جری" شوند به اصطلاح. و همان روز که آنقدر صبورانه سکوت کردیم، چهل نفر را کشتند! و ما همچنان گریزان از خشونت، راهپیمایی سکوت کردیم و آوار شد بر سرمان باتوم و زنجیر و اشک آور و گلوله. زدند و بردند و کشتند و شکنجه کردند و ما هر روز سبزتر شدیم. و امروز تا بدان جا رسیده ایم که منتظر مجوز راهپیمایی برای محکومیت اهانت به عکس امام هستیم و آنها عربده کشان از اعدام سران فتنه سخن می گویند.

و من فکر می کنم مگر همه کوتاه آمدن ها و سکوت ها و چشم پوشی ها و دم از تفاوتها نزدن ها برای همین نبود که اعدامی نباشد و زندانی و شکنجه ای؟! و به یاد خاطرات انقلابم که همه با هر طرز فکری رهبرشان خمینی شده بود که اولویتشان سقوط شاه بود. و بعد چه شد؟ و فکر می کنم بعد از همه ی اینها، اگر موسوی و تفکرش پیروز این میدان باشد، برای ما چه می شود؟ باز "سیاست ما عین دیانت ما است" و تجدید میثاق با آرمانهای امام و ولایت فقیه. درست که اتحاد لازم است برای پیروزی، اما چرا همیشه این ماییم که جوش می زنیم برای این اتحاد و کوتاه می آییم؟ چرا وجود ما هیج جا دیده نمی شود؟ کسی هست که ثبت کند در تاریخ حرف ما را؟ آقای موسوی می داند که ما هم وجود داریم و در این جنبش هزینه می دهیم؟

پی نوشت: این نامه انگیزه نوشتن این پست شد.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 11:23  توسط کلمه  | 

فرودگاه

 

ساعتها اگه بشینم و آدما رو تماشا کنم خسته نمی شم. جاهای شلوغ مثله فرودگاه رو دوست دارم. دوست دارم یه گوشه بشینم جوری که زیاد دیده نشم. همینطور گذر آدما رو نگاه کنم. بعد هی فک کنم به حرکاتشون، راه رفتن  و حرف زدنشون، زبونشون، رفتارشون با همدیگه، با بچه­هاشون. بعد هی ببینم چقدر همه آدما مثله همن. و چقدر هم مثل هم نیستن. مثلا همه آدما دوست پسر یا دوست دختر یا زن یا شوهر دارن لابد. بعد رفتاراشون هم با همدیگه مثل همه. اما تو فرودگاه ایران که باشی بیشتر یا خانواده می­بینی یا چند تا دختر که باهم سفر می کنن و بیشتر از اون چندین تا پسر که با همن. تو فرودگاه های جاهای دیگه همینطور دختر و پسر جوون می بینی که باهمن. اصنم مثلا چهارتایی نمی رن مسافرت. اصنم گروهی نمی رن. هی دوتا دوتا. بعد داری به همین چیزا فک می کنی که دوتاشون میان صندلی کناریت می شینن. ازت می پرسه کجایی هستی که می گی. می پرسه ایران چه جوریه؟ بعد تو می مونی چی بگی آخه تو چند تا جمله. شروع می کنی که ایران دیکتاتوریه و آزادی نیست و الان جنبش سبز داریم و اینا. می پرسه بعد کوه هم دارین؟ برف چی؟ اسکی؟ دریا؟ شنا؟ جنگل؟ هواش چطوریه؟ بعد تو می بینی که چقدر آدما فرق دارن با هم. می پرسه واسه چی اومدی اینجا که می گی واسه ویزیت اومدی و زیاد توضیح نمی دی که همه زندگیتو گذاشتی و می خوای همه چیو از صفر شروع کنی و اینا. بعد از اون می پرسی. میگه اونم با دوست پسرش واسه ویزیت اومده بوده. بعدشم می گه سه ماهه که دارن ده تا کشور رو ویزیت می کنن. بیست و دو سال شه. پرستاری خونده ولی می خواد شغلشو عوض کنه و بره معلمی بخوونه. دیگه حرفی نمی زنی. نگاش می کنی و نمی دونی این سبکی که داره و این نشاطی که داره مال سنشه یا سه ماه سفرش یا احساس امنیتی که می کنه. بعد هی فک می کنی که تو چرا اینقد سنگینی؟! چرا اینقد آرومی، ساکتی؟! بعد فک می کنی چرا این غربی ها رو اگه بیارن ایران همه شون تشخیص هیستریونیک می گیرن؟ چرا اینقد با دست و پاشون حرف می زنن؟ چرا اینقد می خندن، با سرو صورتشون ادا در میارن. یه آدرس ازشون می پرسی اینقد ژست های جور واجور می گیرن که انگار اکتور سینماند. و تو بازم حس می کنی سنگینی. بعد زنهای عرب رو نگاه می کنی. هی می خوای ازشون بپرسی اونا چه احساسی می کنن. مخصوصن اونایی که روبند دارن. مخصوصا وقتی دارن غذا می خورن. یعنی اونها هم حس می کنن سنگینن؟! بعد هی می گردی دنبال ایرانیا. یعنی شرط می بندم کمتر از یه ثانیه طول می کشه که می شه یه ایرانی رو تشخیص داد. نمی دونم شباهتشون چیه؟! صورتاشون که داد می زنه. نه آرامش و اطاعت هندی ها رو داره، نه سختی و سردی و بی هوا شاد بودن اروپایی ها رو. شاید بگم اونها هم یه جور سنگینن انگار. نمی دونم. سنگین اما گرمن. در ضمن خانومهاشون هم آرایش می کنن! سر و لباسشون هم یه جور تابلو ه. شاید مرتبتره. خلاصه فک کنم کلن ایرانیا بیشتر مراقب رفتار و سر و وضعشون هستن. دیگه فعلن همین!

 

  

2 نوشته شده در  جمعه 27 آذر1388ساعت 18:2  توسط کلمه  | 

همینجوری

 

امروز دوباره اونجوریه که می تونم یه فنجون قهوه بخورم و وبلاگ بخونم و فک کنم هیچ کاری ندارم! البته اینبار دیگه می دونم که نباید انتظار زیادی داشته باشم و این حالت خیلی گذرا و کوتاهه و نمی شه انتظار داشت بیشتر از یه روز طول بکشه. اینجوریه دیگه. مثه گل ها که فانیند. اما این فانی بودن دوست داشتنی ترشون می کنه شاید. دیروز یکی گفت باور به مرگ نشاط آوره. چون سبب می شه قدر زندگیی که داریم رو بیشتر بدونیم. درسته ها، ولی خیلی وقتا ترس آدم زیادتر می شه. مثه اونایی که با کسی دوست نمی شن چون از جداییش می ترسن. بعضیای دیگه هم خیلی می ترسن. اما دوست می شن و امکان هر جور جداییی را انکار می کنن. همه اش با خودشون تکرار می کنن که این دوستی و دوست داشتن ابدیه. مثلا اگه طرفشون بگه من الان خیلی عاشقتم اما مممکنه دو سال دیگه دوستت نداشته باشم، به نظرشون خیلی مسخره میاد این رابطه. خلاصه به گلی که فانی باشه دل نمی دن. حالا می دونن که گلها کلن فانین، اما لازمه فک کنن که اینطور نیست تا بتونن قدم پیش بذارن. خلاصه اینا همه اش مانع از این میشه که بی دریغ گلی رو دوست داشته باشی. اما اگه بتونی با این ترست یه جورایی صادقانه کنار بیای اونوقته که می تونی مست احساس خودت بشی. مثه الان! می دونم کلی کار دارما، که از فردا دوباره صبح تا شب باید جون بکنم تا به این دور تند زندگی برسما، اما امروز رو دوست دارم نفس بکشم. آخیششش!

 

2 نوشته شده در  شنبه 7 آذر1388ساعت 15:39  توسط کلمه  | 

بدو!

 

از وسطای جلال دیگه شوخی و خنده­مون تموم شده. نیم ساعت مونده و ترافیک به عبارتی "سنگین ولی در حال حرکت" است. اما معنیش اینه که هر چند دقیقه، فقط چند متر جلو می­ریم. کم کم قضیه جدی شده؛ نکنه نرسیم! به موتور سوارایی که از لابه­لای ماشینا راه خودشون رو باز می­کنن نگاه می­کنم. یه آقایی پشت متور سواره، کت شلواری، که کتشو خیلی مرتب تا کرده گذاشته رو پاش، قیافه­ش مضطربه، لبشو می­گزه. یه دفعه می­بینم بله! تو دستش کاغذ ورود به جلسه امتحان جی-آر-ای رو مشت کرده! خنده­ام می­گیره به وضعیتش، به وضعیتمون! به امیرآباد که می­رسیم دیگه دسته دسته آدما رو می­بینی که با کاغذهای سفید لوله شده، دارن پیاده می­رن به طرف بالا. یه کم جلوتر گروه گروه دارن می­دوند! اوضاع مضحکیه! از ماشین می­پریم پایین و ما هم پا به پا می­دویم!

امروز چهارهزار نفر در تهران امتحان جی-آر-ای دادن! این امتحان فقط واسه دانشگاه­های امریکاست، اونهم نه همه­ی رشته­ها. هرسال دوبار در تهران و بعضی شهرهای دیگه برگزار می­شه. سفارت انگلیس فقط در سه ماه گذشته هشتصد ویزای دانشجویی به ایرانی­ها داده!

حس عجیبی از این کوچ اجباری دارم!

2 نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 23:54  توسط کلمه  | 

 

آمدم بنویسم بلاخره تمام شد! امروز، هیجدهم شهریور ماه 1388، ساعت پنج عصر، درست همانطور که همیشه در خیال می­دیدم، خیلی خیلی آرام و بدون هیچ عجله­ای، همچین نرم نرمک نشستم و آن فنجان قهوه­ای که سالها انتظارش را می­کشیدم، جرعه جرعه مزه مزه کردم.

در این لحظه از تاریخ که به طرز غریبی انگار زندگی من به اعتدال بهاری رسیده، آن آرامش رویایی که مدتها بود به نظر غیر ممکن می­رسید، آمد و با من ماند. آمدم بنویسم از این لحظاتی که دیگر باور نداشتم که بشود، که روزی، ساعتی، برسد که من هیچ کار بر زمین مانده­ای نداشته باشم؛ که بنشینم و آرام آرام یک فنجان قهوه بخورم، به دور و برم نگاه کنم و مطلقا آزاد باشم که بروم کتابی بخوانم، یا فیلمی تماشا کنم، یا که اصلن هیچ کاری نکنم!

آمدم بنویسم از این سبکی، از این حس عجیبی که هی یادت می­رود بیداری و هی باورت نمی­شود که همه­ی آن چیزی که رویایت بود، واقعا رویایت بود، همین­جاست و آنقدر رویاست که مطمئنی دیر یا زود بیدار می­شوی.

آمدم بنویسم از این روزها که چطور هر لحظه لحظه­ی هر روز و هر شبم را نگاه می­دارم، حس می­کنم و خود را رها می­کنم در این درک هستی. آمدم از همه­ی اینها بنویسم و خیلی چیزهای دیگر. اما خواندن یک ماه "ایران بان" کافی بود تا از تمام آن حس رویایی ته مزه تلخی بماند از اشک و درد.

شروع دوباره خوبی نبود بعد از آن همه انتظار.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 1:44  توسط کلمه  | 

کز کرده بودم و دزدکی ....

 

"در سن دوازده سالگی به آدمی تبدیل شدم که حالا هستم؛ در روزی دلگیر و سرد در زمستان 1975. آن لحظه خوب یادم هست که پشت دیواری سست و گلی کز کرده بودم و دزدکی به کوچه کنار مسیل یخ بسته نگاه می­کردم. از آن روز زمان زیادی می­گذرد، اما حالا متوجه شده­ام اینکه می­گویند گذشته فراموش می­شود، چندان درست نیست. چون گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز می­کند. حالا که به گذشته برمی­گردم می­بینم بیست وشش سال آزگار است که دارم دزدکی به آن کوچه متروک نگاه می­کنم."

بادبادکباز، خالد حسینی

تقدیم به همه­ی آنان که این روزها دزدکی به خیابان­های خونین شهرمان نگاه می­کنند.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 15:22  توسط کلمه  | 

اینجا تهران است.
 

اینجا تهران است؛ آن­که حکم قتل بی محاکمه­ی تو را دارد، هر کریه چهره­ی بی نام و نشانی است که باتوم به دست کنار خیابان­های شهرت ایستاده است. اینجا تهران است. صدای تیر می­آید. نیروی گارد ویژه، نیروی سپاه، نیروی بسیج، و نیروی لباس شخصی شهر تو را تصرف کرده است. اینجا تهران است. بوی گاز اشک آور می­آید. ایستادن ممنوع شده است. حرف زدن، تماشا کردن، عکس گرفتن ممنوع شده است. لباس سیاه ممنوع شده است. سبز ممنوع شده است. عزاداری ممنوع شده است. اینجا تهران است. سر کوچه را نگاه کن چماقی نباشد. درب خانه را سه قفله کن. پرده­ها را بکش. می­خواهم شمعی روشن کنم. می­خواهم گریه کنم.

2 نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 19:35  توسط کلمه  | 

یکی به آمارتان اضافه کنید!

 

برادرم عزادار است. نامش نمی­دانم یاسر بود یا آرش. دوستش را می­گویم که دیروز جلوی درب خانه­شان گلوله خورده است و مادرش که برای نجات او رفته است نیز با گلوله کشته شده است. یکی به آمارتان اضافه کنید و یادتان باشد فردا بیانیه­ی دیگری بدهید! راستی تا یادم نرفته است، خبر خوشی دارم. شنیده­ام خدا هم بیانیه داده است!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 1:7  توسط کلمه  | 

نگران نباش، جهان نظاره کرد!

 

دیروز بر فرق سرت که ­کوبیدند، جهان نظاره کرد؛ آن گلوله­ها که در جانت نشست، محکوم کرد؛ تجاوز به حریم امن خانه­ات، و گریه و فغان فرزندت جهانیان را سوگوار کرد. بیانیه­ها سر دادند اهالی دور و نزدیک، برایت شمع روشن کردند، و سوگند خوردند فراموشت نخواهند کرد. دیگر چه می­خواهی؟

2 نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 20:29  توسط کلمه  |